X
تبلیغات
رایتل
خرمگس خال تور بدون سیگار در هوا فالش می خواند

!!

روی این قالی قبل تر هم پا گذاشتی ننه. خون دیده بودی حالت بد شد یادت هست؟ خونِ توحید بود. دندوناش ننه. دندون. یادت هست؟ نگاه می کند. ننه توحید. توحید یادت هست؟ تونل؟ تونل نه ننه. میگم توحید. دندوناش شکسته بود. خون از دهنش می ریخت بیرون. روی قالی می ریخت. اومدی خونه دیدی قالی پر از خون شده. حالت بد شد. یادته ننه؟ نگاه می کند. چروک خورده و آواره نگاه می کند. دستش را می گیرم روی قالی می کشم. بلندتر طوریکه انگار داد بزنم. ننه. این قالی مال مادر خدا بیامرزت بود. دست میکشد روی قالی. لای پرزها را خوب می گردد. توحید ننه. توحید یادت هست؟ دست می کشد لای تار و پود قالی. نمی دانم به چیزی هم فکر می کند یا نه. توحید را یادش هست یا نه. قالی را مادرش را. چشم هایش را می بندد. زیر لب حرف می زند. آرام حرف می زند. گوش می چسبانم. انگار آوازی قدیمی بخواند. نزدیک گوشش بلند می گویم ننه. بلندتر بخون. زمزمه می کند. دست میکشد روی قالی و زمزمه می کند. یادم می آید توحید را که روی پا می خواباند این را برایش زمزمه می کرد. ساعت ها توحید را روی پا تاب می داد و می خواند. چشم هایش را بسته. تنهایش می گذارم. همین طور چشم هایش را بسته می خواند. صدای ننه توی همه ی اتاق ها می پیچد. توی اتاق ها می دوم. روی ایوان همه نشسته اند. سیاه پوشیده اند. هیچکس انگار چیزی را باورش نمی شود. سراغ ننه می روم. توی آشپزخانه نشسته کنار سماور. صورتم را لمس می کند. همینطور فاتحه می خواند. می روم توی حیاط دنبال توحید می گردم. توپ را توی حیاط به دیوار می کوبم. شاید توحید بشنود. بیاید. توحید هیچ جای خانه نیست. پدر همینطور گریه می کند. سراغ توحید را می گیرم. پدر تحمل نمی کند. از خانه بیرون می رود. بعد مادرم می رود. بعد بقیه می روند. خانه خالی شده. ننه نشسته کنار قالی کنار خون پاشیده شده روی قالی لای تار و پود قالی دنبال توحید می گردد. یادش آمده. بر که می گردم ننه چشم هایش را باز کرده. نزدیکش می شوم. می گویم ننه یادت آمد؟ ننه دست می کشد روی صورتم. توحید را صدا می زند. می گویم توحید خیلی ساله مرده ننه. یادت هست؟ به ایوان نگاه می کند. نمی دانم چیزی هم می بیند یا نه. اشاره می کند به آشپزخانه. می برمش توی آشپزخانه. کنار سماور می نشیند. روی ایوان همه سیاه پوشیده اند و فاتحه می خوانند. می روم توی حیاط. باران تازه شروع کرده. یادم می آید بهمن است. 
نوشته شده در 1396/11/25ساعت 03:59 ق.ظ توسط پوریا حمزه نظرات (4)