X
تبلیغات
رایتل
خرمگس خال تور بدون سیگار در هوا فالش می خواند

!!

وقت بود که باز هم مثل این اواخر فراموش کنم. علف راهی را می رفت که مردِ آویزان از طنابِ قرمز. وقتی می گفتم یکی از پنجره ها باید باز باشد نشانم می داد که پنجره ای نیست. بعد به نردبان اشاره می کرد. از جیبش عینکی آفتابی در می آورد. صندلی چرخداری را خریداری می کرد و یادم می آورد قبلا یکبار این صحنه را دیده ام. همه چیز توی یک دایره می چرخید. توی جیبم چاقویی ضامن دار. توی دستم آدامس بادکنکی. توی گوشم سازی بادی داشت جز تمرین می کرد. توی ساعتم کلی وقت برای فراموش کردن. داستان اما از طنابی قرمز آویزان بود مثل پسر همسایه از نرده های راه پله. مثل ازدواجی ناموفق. مثل تدارکی برای همذات پنداری و اشتراک عقاید. همه چیز توی یک دایره فرضی در دهانم می چرخید و وقت داشت با جویدن آدامس بادکنکی می گذشت. خیالم راحت نبود. هربار به اتاق بر می گشتم بالشتکی را نشانم می داد. سیگار بلندی به دیوار اتاقم می چسباند. شعری را با صدای بلند برایم می خواند. یادم می آورد نفسی عمیق بکشم. به یادم می آورد یکبار قبلا این صحنه را توی تئاتری دیده بودم. مردی آویزان از طناب قرمز، مدت زیادی را در تدارک علفی بالارونده از جنس پیچک گذرانده بود و یکبار برای همیشه ناامید، قصد بازگشت کرده بود. دست در جیب. در گوش، سازی بادی آخرین نت کروماتیکش را فریاد می زد. پاها به زمین اصابت می کرد و وقت هنوز آنقدری مانده بود که یکی از سیگار های چسبیده به دیوار را آنقدر نگاه کند تا فراموش کند. قبلا یکبار دیده بودمش. توی یک جگرکی ایستاده بود و داشت فکر می کرد وقتی قلوه ها آماده شد آدامسش را توی دستش بگیرد و عینک آفتابی اش را روی چشمش بگذارد و روی صندلی چرخدارش بنشیند و خودش را به اولین پاسگاه نظامی معرفی کند و بگوید پسر همسایه را با دست های خودش از نرده های راه پله آویزان کرد. بگوید مرد را با دست های خودش از طناب قرمز آویزان کرد. بگوید ازدواج ناموفقش دلیل اصلی جویدن مدام آدامس توی دهانش است. و بگوید همه چیز را فراموش کرده و به علفی که توی جیبش مانده اشاره کند و بخواهد اجازه بدهند برای آخرین بار قلوه های کبابی را زیر دندانش احساس کند. مامور انتظامی احترامی درخور می گذارد و از سرباز می خواهد یکی از پنجره ها را باز کند و برای آخرین بار اجازه می دهد مرد برای لحظاتی با خودش تنها باشد.

نوشته شده در 1396/03/15ساعت 02:48 ق.ظ توسط پوریا حمزه نظرات (3)