X
تبلیغات
رایتل
خرمگس خال تور بدون سیگار در هوا فالش می خواند

!!

پدر یک عینک داشت که شیشه هاش می چرخید. می چرخیدم دورش و عینکش رو نگاه می کردم. وقتی کوچیک بودم کوچیک بودم واسه خودم. قد خودم که شدم یادم می اومدم. عینک رو می گم. یادش می یاد وقتی براش تعریف می کنم. پدر یک کمربند داشت. خوب جنسی بود. می چرخید. روی هوا. مثل عینکش که می چرخید دور چشمش. چشمم می چرخید دنبال کمربند. از صدقه سری جنسش بود که اینهمه سال پاره نمی شد. پوستمو می گم. مادرم می گفت به بابات رفته. پوستت. اخلاقت. نمی خواستم اخلاقم اونطور باشه. ولی دلم می خواست یک عینک داشته باشم که بچرخه. دورم. بچرخه و به عینکم نگاه کنه وقتی می چرخه دورم و کمربند نداشته باشم اصلا. به خودم قول دادم دووم بیارم. مثل کمربند پدرم که هنوز روی هوا می چرخه و دور می شه. وقتی به عقب بر می گردم. وقتی به جلو فکر می کنم می بینم وقتی به عقب برگردم دیگه عقبی نمی مونه برام. میشه عقب تر. توی عقب تر پدر می چرخه دور پدرش و دلش می خواد یک عینک داشته باشه که بچرخه و قول داده بود عقب ترش که مثل پدرش نشه اخلاقش. اما دیر شده بود. چون کمربند خیلی نمی چرخید و پوستش خوب دوومی داشت. از صدقه سری جنسش بود که پدرم معلم شد. خیلی زود عینکش رو خرید و زد زیر قولش. می چرخیدم دورش و سوار موتورم می کرد. می چرخیدم دورش و سوار دوچرخه م می کرد. می چرخیدم  دورش و می چرخید توی چشماش عینکش. توی هوا اما کمربندش. روی زمین چرخ موتورش. پره های دوچرخه ش. روی زمین. افتاده بودم روی زمین. دستاش روی شونه هام بود وقتی کمربند گم شد. گمش کردم. خواستم گم بشه. شد. قولش یادش نرفت. شونه هام و گرفت و بلند کرد از زمین. رفته بودم روی هوا. می چرخیدم و چقدر خوشبخت بودم واسه خودم. دیگه دلم می خواست همیشه بچرخم. می چرخوندم و گریه م گرفته بود. دلم می خواست بغلش کنم و زل بزنم توی عینکش که می چرخید اما داشتم می چرخیدم. توی هوا. همونجا قول دادم نزنم زیر قولم. به ساعت نگاه می کنم. می چرخه. قبل تر هم می چرخید. چند ثانیه مونده بود تموم شه. تموم شد. سعی می کنم تمومش کنم. چرخیدن رو می گم. باید پای قولم بمونم. باید برم سراغ پدرم و یادش بیارم. بعد بخندیم. همیشه می خندم. عقب که می رم. جلو که میام یادم میاد. جای کمربند رو می گم. می رم سراغش. از صدقه سری جنسش خوب مونده. اما دیگه نمی چرخه. عینکش. کمربندم. حالا دیگه خیلی عقب رفتم. دیگه یادم نمیاد. باید از پدرم بپرسم. خوب یادش می ره. بعد می خنده. منم می خندم. خوب خوشبختیم واسه خودمون. 

نوشته شده در 1396/01/22ساعت 07:52 ب.ظ توسط پوریا حمزه نظرات (4)