X
تبلیغات
رایتل
خرمگس خال تور بدون سیگار در هوا فالش می خواند

!!

همه ی این هشت ماه - جز چند روز - به این فکر می کردم که آیا عاطفه نمی توانست قید آن مرد را بزند و شاهد مثله شدنش به دست داوود نباشد؟ بعد می روم توی فکر آن مرد که روز پنجشنبه شانزدهم خرداد ، فقط یک روز قبل از اعزامم به خدمت، در اتاق زیر شیروانی خانه داوود مثال کودکی چند ماهه برای چیزی که طلب می کرد - جانش - زار زار گریه می کرد و چشم هایش شده بودند مثال گلوله ای که هر لحظه ممکن بود از جان لوله خارج شوند و به هدفی نامشخص برخورد کنند. عاطفه نشسته بود یا نشانده شده بود روی صندلی زهوار در رفته ای که یک پایش لق می زد - یادم می آید زمانی که تلاش می کرد از این نقص استفاده کند و دست به فراری یقینا ناممکن بزند - و گریه نمی کرد و بلکه به داوود فکر می کرد حتما که آیا ممکن است اشتباهش را ببخشد؟ و داوود که قبل از شروع کار به من گفته بود: ' امکان نداره زنده بمونن ' و من مطمئن بودم خون زیادی ریخته خواهد شد. اینبار نه در کشتارگاه که در خانه داوود، نه گوسفند و بز که آن مرد و زن که مراعات حال داوود را نکرده بودند  و سعی داشتند پنجشنبه را در کنار هم، در آغوش گرم هم و جدا از هر فکر دیگری بگذرانند که این فکرها در ذهن داوود هیچ جایی نداشت و این ذهنیت به من هم منتقل شده بود. آن روز، پنجشنبه شانزدهم خرداد ماه در گرمای نیمروز به خدمت سربازی فکر می کردم که داوود فکرم را عوض کرد. بعد من شده بودم دستیاری که قرار بود در مثله کردن دو  جانور غیر از گاو و گوسفند و بز کارد دست گرفته و با هر فرمان داوود چشم ای بگویم و حرف اضافه ای نزنم. در این هشت ماه اما به این فکر نکرده بودم که چرا حاضر شدم به پاهای پرموی آن مرد که انگار هیچ روزنه ای برای تنفس پوست رویش نمانده بود خیره شوم و رد پا را از مچ تا خایه های آویزان از گرما و ترس دنبال کنم و در خیالم آن کیر زشت و خیانت کار مرد را جدا از بدنش تصور کنم. اگر داوود نبود و از او واهمه ای نداشتم شاید این نگاه به پای عاطفه که قطعا از حیای نداشته و داشته به هم چسبیده بود که از زیر چشم وقتی داوود نگاهش به جای دیگری بودنگاهش کرده بودم به هم چسبیده بود و می لرزید، فراتر می رفت و یقینا در ساق هایش یا ران هایش می شد اثری از عرق و سفیدی رو به کبودی آورده از استرسی غریب را پیدا کرد و لعنتی به آن فرستاد که کار را در روز پنجشنبه شانزده خرداد، روز قبل از اعزامم به خدمت، به اینجا کشانده بود. آن روز داوود همه چیز را چیده بود. حتی نمازش را هم به موقع خوانده بود و قصد داشت شروع کند. ساعت دو بعداز ظهر بعد از خوردن ناهاری که عاطفه برایش گذاشته بود صدایم کرد. از لا به لای صدای زنجموره ی خفیف مرد و زن از پشت دستمال چرکی که به دهانشان گره زده بودیم شنیدم که داوود می گوید: ' برویم بالا ' و من بی آنکه از عدم وضوح صدا شکایتی کنم به سمت داوود رفتم و توی چشم هایش که هیچ شباهت عجیبی به هر زمان دیگری که توی چشم هایش نگاه می کردم داشت و این موضوع دلم را برای انجام کاری که از من خواسته بود قرص تر می کرد و از من قاتلی می ساخت که قادر بود برای گرفتن جان کسی هر چیزی را تحمل کند، هر عاطفه ای را درون خود بکشد و هیچ حسی را در خود راه ندهد. من کنار داوود ایستاده بودم. مثل هر زمان دیگری و به پاهای پرموی مرد نگاه  و از هر فرصتی برای گوش چشمی انداختن به عاطفه استفاده می کردم. داوود گفت: ' طناب را به هر دو پاش ببند. محکم. خون در نیاد.' طناب ها سبز بودند و آبی. سبز را انتخاب کردم. باعث می شد پاهای مرد از هر زمان دیگری زشت تر جلوه کند. سبز را برداشتم و کمی بالای مچ پای راست، جایی که رگ بزرگ، نبضش حس می شد محکم بستم و داوود خواست محکم تر ببندم. محکم تر بستم. و بعد نوبت چپ بود و آن را با تمرکزی بیشتر، طوریکه داوود دیگر سرزنشم نکند با تمام زوری که توی ساعد و پنجه هایم جمع کرده بودم بستم و بعد نگاهی به داوود کردم که کارد را تیز می کرد بی آنکه نگاهش را از پای مرد بدزدد. عادی ترین کار ممکن را انجام می داد و کم کم وقتش می رسید که پاهای مرد را در جایی غیر از جای معمول ببینم. این اتفاق بعد از گذشت چند ثانیه و با مهارت تمام به وقوع پیوست. قبلش اما صدای مرد از جایی انتهای حنجره و بعد از برخورد به پارچه ی بسته شده به دهان خفیف اما رساتر از هروقتی بیرون آمد و تا جدا شدن پای راست از ساقش مدام آرام تر و خفیف تر می شد. پای قطع شده را خودم از کف زمین برداشتم و نگاه کردم. انگار پاها جان تازه ای گرفته بودند و تنفس شان راحت تر شده بود. موها به هم چسبیده بودند و سرخ از خونی که رویشان نشسته بود توی سطل افتادند. خودم انداختمشان. عاطفه همه ی اینها را می  دید و من خودم را جای او گذاشته بودم و فکر می کردم آیا نمی شد عاطفه مثل هر روز منتظر بماند تا داوود برسد و روزمره شان تکرار شود؟ در این فاصله داوود کار پای چپ را هم تمام کرده بود. آن هم خون داشت اما سفیدی استخوان بیشتر به چشم می آمد. رد کارد اره ای طوری روی استخوان مانده بود که جای هر دنده ی کارد را می شد تشخیص داد یا من به این توانایی رسیده بودم که می توانستم تشخیص بدهم. این را داوود فهمیده بود و از سر رضایت یا کنجکاوی نگاهم کرد. بعد، این نگاه، چند ساعت بعد بالای سرم بود. صورتم از آبی که داوود رویم ریخت، خیس بود. در آن گرما خنکی را احساس می کردم. صدای عاطفه و مرد نمی آمد. عوضش خون بود که کف شیروانی دلمه بسته بود. می شد تشخیص داد کدام خون مرد است و کدام خون عاطفه. می شد تشخیص داد مرد مُرده و عاطفه هنوز زنده است. می شد تشخیص داد داوود بالا آورده و محتویات معده اش را درست زیر پای عاطفه خالی کرده. می شد تشخیص داد داوود نتوانست یا نخواست با عاطفه کاری را کند که با مرد. و بعد قرار شد دیگر هیچوقت توی کشتارگاه کار نکنم. بعد قرار شد تکه تکه های مرد را جمع کنم بی آنکه نگاهی به گوشت های تکه شده و استخوان های خرد شده بیاندازم، آن ها را از سطل به کیسه های مشکی منتقل کنم و مگر می توانستم چنین کنم که به همه شان نگاه کردم. به خایه های بی رمق و کیر کوچک شده ی مرد، به چشم هایی که حالا مثال گلوله ای از جان لوله بیرون آمده نگاه کردم و به خودم لعنت فرستادم که وقتش نبود از حال بروم. باید دستیار بهتری می بودم و داوود را تنها نمی گذاشتم. باید وقتی که داوود بالا می آورد پشتش را نرم می مالیدم و نگاهی به عاطفه می انداختم که چطور توانسته بود آن روز پنجشنبه شانزدهم خرداد ماه مثله شدن مرد را تماشا کند و پاها و سینه هایش را اینطور توی پلاستیک زباله ببیند. هشت ماه است که دارم به این ها فکر می کنم و دیر به صف می رسم و خبردار را می دهند. فرمانده هیچ وقت چیزی نمی پرسد که به چه چیز فکر می کنم. حتما می داند دارم به موضوع مهمی فکر می کنم. و چه موضوعی مهم تر از اینکه داوود با آن بدن نیمه جان عاطفه چگونه روز را شب و شب را روز می کند؟!
نوشته شده در 1395/12/16ساعت 05:37 ب.ظ توسط پوریا حمزه نظرات (4)