X
تبلیغات
رایتل
خرمگس خال تور بدون سیگار در هوا فالش می خواند

!!

از صبح برف سنگینی باریده بود. توی اتاق نشسته بودم و چیزهایی در مورد اجنه می خواندم. از وقتی به عنوان بهیار به اینجا آمده بودم و داستان های اهالی روستا را در مورد اجنه و جنگل و اتفاقات عجیب این منطقه شنیدم برایم اهمیت پیدا کرد. معمولا شب ها به موضوعات دیگری فکر می کردم اما از سر شب به سرم زده بود. از وقتی هم یکی از اهالی، طبق معمول هر شب برای آوردن شام به اینجا آمد و در مورد امشب به طور خاص تاکید کرده بود که مراقب باشم، ترسم بیشتر شد. کمی از آبجوی خانگی خوردم و سرگیجه ی عجیبی به سراغم آمد و تا جایی که یادم است همینجا خوابم برد و حالا که بیدار شدم حالت عجیبی در سرم حس می کنم. انگار سرم بزرگتر شده باشد. مثل یک بادکنک که هیچ مقاومتی در برابر هوا نداشته باشد سرم تکان می خورد و کاری از گردنم ساخته نیست. شاید برای گیجی الکل باشد. نمی دانم. احساس می کنم از خودم بیرون آمده ام و دارم از زاویه ای دیگر به خودم نگاه می کنم. همه چیز عجیب است. همه چیز بزرگتر از اندازه ی واقعی بنظر می رسد و کش می آید. سرم به طرز وحشتناکی دارد کش می آید و هنوز فکر می کنم شاید کار الکل است. هیچ تصوری از زمان ندارم. صدای در خانه همه جا پخش شده. انگار چند ساعتی است که این صدا را می شنوم. می دانم باید در را باز کنم. شاید بیماری، کسی را آورده باشند. سعی می کنم از جایم بلند شوم. روی پایم می ایستم و به طرف در می روم. انگار مایع سنگینی توی سرم است و با حرکات من به این طرف و ان طرف می رود و سرم به همان سمت کش می آید. گاهی چشمم را نزدیک بینی احساس می کنم و گاهی هم چسبیده به زمین. قدم هایم  را طوری انتخاب می کنم که سرم در حالت متعادلی باقی بماند. با یک قدم به در می رسم. انگار پای چپم چند متر درازتر شده و با قدم اول به در رسیده. باید قبول کنم ترسیده ام. چه اتفاقی قرار است بعد از باز کردن در بیافتد؟

خانمی که ظاهرا از اهالی روستا ست با فانوسی پشت در ایستاده. سرم انگار حالت طبیعی خودش را پیدا کرده. دهانش حرکت می کند و انگار دارد چیزی می گوید اما من چیزی نمی شنوم. نه اینکه هیچ چیز نشنوم. نه. فقط صدای زن را نمی شنوم. سرم را جلو تر می برم. هیچ چیز. ناگهان جیغ می زند. ترسیده ام. فانوس را نزدیک صورتم می آورد. صورتم دارد می سوزد اما صدایم در نمی آید. سعی می کنم حرف بزنم اما فایده ای ندارد. با دست اشاره می کند همراهی اش کنم. به خانه بر می گردم. از روی چوب لباسی پالتو را بر می دارم و تنم می کنم. کیف دستی را بر می دارم و همراهش راه می افتم. از میان جنگل عبور می کنیم. پایم را تا مچ توی گل احساس می کنم. سرد است. زن فانوس را دستش گرفته و با سرعتی غیر قابل تصور حرکت می کنیم. همه چیز تند اتفاق می افتد. تقریبا صورتم یخ بسته است. اشکهایم یخ بسته اند و انگار سرم را از شیشه ی ماشینی که با سرعت بالا می راند بیرون برده ام. بعد از مدتی چراغ خانه ای را می بینم. خیالم راحت می شود که بالاخره به خانه ای رسیدیم. وقتی نزدیک تر می شویم بنظرم می رسد خانه ی خودم است. با همان شمایل و همان حیاط. ترسیده ام. می خواهم بپرسم چه بلایی دارد سرم می آید اما صدایم در نمی آید. کسی انگار در گوشم می گوید همینجا بایست. و من خودم را در برابر خانه ی خودم می بینم. زن، به سمت خانه می رود و در را باز می کند. چند نفر در خانه ایستاده اند و دستشان را جلوی شکمشان قلاب کرده اند و حالتی ناراحت به خود گرفته اند. زن اشاره می زند که نزدیک شوم. جلوتر می روم و وارد خانه می شوم. دوباره سرم سنگین می شود. چهار مرد و یک زن ایستاده اند و به بچه ای که روی تختم خوابیده و چهره ای عجیب دارد اشاره می کنند. سرش حالت عادی ندارد. پس سرش کشیده شده و چشم هایش با حالتی عجیب در حدقه فرو رفته. قدم اول را بر می دارم  و دوباره همه چیز در اتاق کش می آید. کسانی که در اتاق هستند حالت های عجیبی به خود گرفته اند. بدنشان مثل خمیر نان کش می آید و شکل های مختلفی به خود می گیرد. می ترسم قدم بعدی را بردارم. با احتیاط پای راستم را کنار پای چپم قرار می دهم و سرم به اطراف حرکت می کند. هیچ اختیاری روی گردن و سرم ندارم. زن کنارم می آید و در گوشم می گوید بچه شان مریض شده و نیاز به کمک من دارند. به سمت تخت می روم. زن عقب می رود و کنار بقیه می ایستد. روی صندلی خودم می نشینم و سرم به حالت طبیعی بر می گردد. بچه، لخت روی تخت خوابیده و به من زل زده. لاغر است و استخوانی. به من نگاه می کند و انگار تقاضای کمک دارد. ناگهان سرش را دراز می کند و کنار گوشم می آورد. ' دکتر، بذار بمیرم' این چیزی است که در گوشم می شنوم. صدا در همه جای خانه می پیچد و دوباره به گوشم می رسد و مدام تکرار می شود. گریه ام گرفته. اشک های سنگین از چشم هایم بیرون می ریزد. اشک هایی درشت که مرا بیشتر می ترساند و سعی می کنم متوقفش کنم. نگاهی به بچه می اندازم. روی شقیقه اش جای زخمی عمیق است. نزدیک تر می شوم تا نگاهی به زخمش بیاندازم. توی زخم کرم هایی مثل کرم ابریشم حرکت می کنند. دلم می خواهد فریاد بزنم. سعی می کنم اما صدایم در نمی آید. ترسیده ام. کل خانه دور سرم می چرخد. آن چهار نفر به من خیره شده اند و صدای بچه توی اتاق می پیچد که ' بذار بمیرم '. کیفم را باز می کنم. سعی می کنم با الکل و پنبه زخم را ضد عفونی کنم و کرم ها را بیرون بریزم. حالم دارد بهم می خورد. بچه چشم هایش را می بندد و زخم باز و بازتر می شود. بر می گردم سمت آن چهار نفر. از جایم بلند می شوم. دوباره سرم سنگین شده و حس می کنم دارد بزرگتر می شود. درد عجیبی روی شقیقه احساس می کنم. زن در گوش یکی از آنها چیزی می گوید و همه شان باهم پچ پچ می کنند. تعادلم را از دست داده ام. آن سه نفر به سمت من حرکت می کنند و دو طرف آستینم را می گیرند و می کشند. پالتو را از تنم در آورده اند و حالا سعی می کنند لباس هایم را خارج کنند. هیچ اختیاری از خودم ندارم و بدنم قفل شده. یکی از سه نفر که سبیل دارد به سمت زن می رود و سعی می کند به او تجاوز کند. زن جیغ می کشد و مرد دوباره به سمتم می آید و با آلتم ور می رود. دیگر نمی توانم هیچ تکانی به خود بدهم. من را روی دست هایشان می گیرند و روی تخت می گذارند. حالا روی تخت دراز کشیده ام  به سقف اتاق نگاه می کنم. احساس سرما ندارم. روی شقیقه ام دردی را احساس می کنم که مدام بیشتر می شود. و حرکت موجوداتی کرم مانند که بنظر بی شباهت به کرم های توی شقیقه ی بچه نیست. در اتاق بسته می شود. بچه از من می پرسد: ' دکتر می خوای نجاتم بدی؟' نمی توانم جوابش را بدهم. اشک های درشتی از کنار چشم هایم بیرون می ریزد. خانه انگار دارد کوچکتر و سنگین تر می شود. مثل سیاهچاله به سمت تخت جمع می شود. همه چیز دارد از شقیقه توی سرم فرو می رود. دیگر حضور هیچ چیز را احساس نمی کنم. فقط من مانده ام. هیچ حسی از جایی که هستم ندارم. بنظرم گم شده باشم. نمی دانم

نوشته شده در 1395/10/09ساعت 12:05 ق.ظ توسط پوریا حمزه نظرات (10)