X
تبلیغات
رایتل
خرمگس خال تور بدون سیگار در هوا فالش می خواند

!!

هنوز هم اگر اتوبوس بایستد دنبالت خواهم آمد و صدایت خواهم کرد. هرچند دور. هرچند ساخته ی ذهنم باشد. و ذهنم اگر یاری کند غروب یکی از همین روزهای سرخ و زرد از پله های کتابفروشی پایین می آیم و رد بویت را تا ابتدا یا انتهای خیابان نمی دانم چه دنبال می کنم و به پلک هایت می رسم که آن روز نمی خواستی ببندی شان. آن روز که چایکفسکی کمونیست بود و خوشه های گندم را به اوورتور ۱۸۱۲ حمل می کرد. در دو مینور. شاید خاکستری از میان همه ی رنگ های توی گنجه بیرون زده بود. آمده بود به کتابفروشی کوچک شهر تا تو را ببیند. دیده بود. بعد برایم تعریف کرد. خیلی بعدتر. اینجا هر روز اتفاق های عجیب می افتد و فرانکفورت بیانیه می دهد و کاری از مارکس هم بر نمی آید. از چایکفسکی هم. اتوبوس ها هنوز هم می ایستند در پارکینگ محقر پایانه شرق. نه من حضور ذهنی دارم نه تو حضور  فیزیکی. بگذریم. از اینها گفتن نشانه هایی می خواهد. دیگر این اتاق پر شده از کاغذ های سبز و نارنجی. یادداشت هایی برای همیشه. یادداشت هایی برای یادآوری روزمره های از یاد رفته. حفره های خالی هر روز که یادم می رود. نشانه هایی که گاه حول حفره ها می چرخند و انگار گردابی دوّار آنها را به تو می کشد که دیگر هیچ نماند. من خیالم را برده ام حوالی رنگ ها. دست و پا می زنم. خاکستری نمی شود. اینجا هر روز شیکاگو می شود. هر روز استکهلم. هر روز تهران. هر روز یادم می رود. بگذریم. اینها نشانه هایی می خواهد. قلّابی شده ام. چنگ انداخته میان رودخانه. نهنگ شکار می کنم. برای دلم. برای روز های دلتنگی. روز های نزدیکی که قرار است دیگر هیچ چیز یادم نیاید. روزهایی که قرار است از میان این سبزها و نارنجی ها فقط یکی را انتخاب کنم. از کجا بدانم آن یکی تو باشی. وقتی بوی تنت دیگر نیست. وقتی حفره بزرگتر شده باشد. عمیق تر شده باشد. وقتی خودم را هم کشیده باشد توی خودش. دیگر تو هم دلت تنگ نمی شود. انگار هیچ کسی دنبالت نیامده بود. روزی که قرار بود پلک هایت را نبندی. و قطره های اشک انگار گردابی توی حفره ی چشم هایت تلو تلو می خورد. و من فقط یادم است دنبالت آمده بودم. رفته بودی. دنبالت آمده بودم.
نوشته شده در 1395/07/29ساعت 06:59 ب.ظ توسط پوریا حمزه نظرات (4)