X
تبلیغات
رایتل
خرمگس خال تور بدون سیگار در هوا فالش می خواند

!!

نشسته ام پلن فاک را دوباره بررسی کرده ام. تقریبا برای بدترین حالت ممکن بد نشده. پشه ای روی دستم سعی می کند چند دهم میلی از خونم بمکد. می گذارم بمکد.

اگر باز هم سعی کنند اذیتش کنند باید چه کار کنم؟ برخوردی قاطع تر و برنده تر؟  شاید درگیر شوم. 

نگهبان قطعا  باز هم سعی خواهد کرد اینگونه نگاهم کند. یک ایرانی که مخل آسایشش شده انگار. اما هیچوقت حتی آنطوری هم نگاهش نکرده ام. آیا اعتمادش جلب شده؟

جوزف کا اینبار در قالبی دیگر. پانک. شلوغ. استریپ می کند. ران های چسبیده به میله.

چرا وقتی حدس زدم کلاهم را دزدیده اند آنقدر تعادلم را از دست داده بودم؟ یا وقتی کتابم را!

هیچوقت تصویر یک چکش اینقدر برایم جالب نبود که روی این ماگ.

یادش بخیر وقتی از آسایشگاه بازدید می کردم دست یکی برای چند ثانیه روی هوا مانده بود. پای یکی. در خواب

وقتی کارم تمام شد سعی کردم بخوابم. اما آن مربع قرمز پشت پلک هایم وقتی می بستمشان ...

حالا هر شب خواب یکی از رفقای قدیمی را می بینم. یکی دوتاشان بیشتر. یکی هم که اصلا خوابش را نمی بینم. آیا روزهای خوبی ندارد؟

در استودیو سعی کردم متفاوت تر گیتار بزنم. پیک آپ را تغییر دادم و کارهایی روی مولتی افکت انجام دادم. بد نشد. درامر فقط نمی دانست باید چطور ریتم را کنترل کند.

از خودم می پرسم: تمام نشده؟ چه چیز تمام نشده؟ چرا باید تمام شود؟

نوشته شده در 1395/06/17ساعت 09:07 ب.ظ توسط پوریا حمزه نظرات (3)