X
تبلیغات
رایتل
خرمگس خال تور بدون سیگار در هوا فالش می خواند

!!

محمود به بدن نحیف ثریا نگاه می کرد و می خندید از این که تنها نمی تواند لحاف را جابجا کند و به زور همه را می ریزد روی زمین تا کارش راحت تر شود. نگاه می کرد به پاهای لخت ثریا و دلش می خواست برود همانجا بغلش کند بعد چشمش می افتاد به قاب عکس روی طاقچه و خجالت می کشید. از اینکه به پدر ثریا قول داده بود مثل برادر حواسش به او باشد. بود. اما نه مثل برادر. از آن روز که ثریا آمده بود خانه ی محمود که ماهیانه اش را بگیرد دیگر مثل برادر نبود. از آن لحظه که از دهانش پرید "ثریا، دفعه بعد همین لباس را بپوش" دیگر مثل برادرش نبود. نگاهش را از قاب عکس می دزدید و ثریا می آمد بالای سرش، لب هاش را می بوسید و کمک می کرد محمود بیاید روی تشک بخوابد و بعد چراغ را خاموش می کرد و پتو را رویشان می کشیدند و بوی نم و کپکِ لحاف می پیچید به تن شان و تن شان می پیچید به هم و محمود دیگر مثل برادرش نبود.

نوشته شده در 1393/10/14ساعت 11:37 ب.ظ توسط پوریا حمزه نظرات (9)