X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی
خرمگس خال تور بدون سیگار در هوا فالش می خواند

!!

یک مرد فرار کرد. یک مرد با دست راستی که سه انگشت نداشت. و بعد از هفته ها هنوز از اتاقش صدای زوزه ی مردانه می آید و همه از ترس از خواب می پرند. این را یکی از همان شش نفر تعریف کرد. همان شش نفری که نیمه های شب قصد کردند بروند دور افتاه ترین قبرستان شهر و همین هم شد. همه چیز بوی ترس گرفته بود و هیچکس چیزی نمی گفت. فقط هر چند لحظه یکی شان حواس بقیه را به چیز های عجیبی که دیده می شد جلب می کرد و همه به همان نگاه می کردند. جاده تنگ بود و اطرافش پر از درخت. درخت های ردیف با بدنه ی س...فید که در آن تاریکی به صف آدم های عجیب شباهت داشتند. سگ هایی که کنار جاده می ایستادند و طوری نگاهت می کردند که انگار می دانند قرار است اتفاقی بیافتد. اولین چیزی که نظر همه را جلب می کند یک قبر تنهاست بیرون قبرستان زیر یک درخت کهن. قبرستان ها انرژی منفی دارند و خوف. اگر خوف تو را بگیرد همه جایت انگار قفل می شود و نمی توانی تکان بخوری. این را یکی دیگر از شش نفر گفت و همه به سمت سرازیری که انتهایش به تاریکی مطلق می خورد رسیدند. مال رویی تاریک که اطرافش را درخت ها و بوته های بلند پر کرده بودند و صداهایی که از هر طرف می آمد. می توانست صدای برگ درخت ها و یا حرکت جانوران ساکن در جنگل باشد. اما خودشان می دانستند که چراغ دورترین خانه ی روستا بی خود و بی جهت هر چند ثانیه خاموش و روشن نمی شود. و هنگام روشنایی آنطور با آن در و پنجره هایی که خانه را به هیبت یک انسان در آورده بود نگاهت نمی کند. و آن لکه های سفید عجیب در حالی که با ریتم منظمی دست می زنند به سمت شان نمی آید. همه می دانستند نباید خشک شان بزند. نمی شود بدون اینکه آوازی خواند یا کسی بشمارد اینطور هماهنگ یک عده دست بزنند. این را یکی از آن شش نفر گفت. یکی از آن شش نفری که فهمید لکه های سفید انسان نیستند و پنج نفر دیگر را هم مطلع کرد. همه دویدند و صدا نزدیک تر می شد. مدام می دویدند و صدا نزدیک تر می شد. انگار کسی کنار گوش شان دست می زد. این را یکی از آن شش نفر گفت. یکی از آن شش نفری که وقتی به ماشین رسیدند دیدند هر شش نفرشان نشسته اند توی ماشین و از آن ها دور شده اند. شش نفر ایستادند و نگاه کردند. یک مرد فرار کرد. یک مرد با دست راستی که سه انگشت نداشت. و بعد از هفته ها هنوز از اتاقش صدای زوزه ی مردانه می آید و همه از ترس از خواب می پرند. این را یکی از همان شش نفر تعریف کرد. همان شش نفری که خودشان را دیدند که در ماشین نشسته اند و فرار می کنند.

نوشته شده در 1393/08/30ساعت 05:58 ق.ظ توسط پوریا حمزه نظرات (7)