X
تبلیغات
رایتل
خرمگس خال تور بدون سیگار در هوا فالش می خواند

!!

بعضی وقت ها آدم توی خلوت خودش که فکر می کند دلش می خواهد یک چیزهایی را بگذارد برای یه وقت های خاص. من ویولن سل را گذاشته ام برای روزی که می خواهم بمیرم.

 شاید رفتم توی دستشویی و در را بستم. شاید خودم را توی آینه چند دقیقه نگاه کردم و دستی به صورتم کشیدم. بعد دست می بردم سمت ماشین اصلاح. قبلش فوم می زدم به صورتم. دیروز صورتم را زده بودم، اما امروز فرق می کرد. فوم را خوب می مالیدم. دلم می خواهد بیشتر بمالم. دلم می خواهد صورتم را لمس کنم. احتمالا باید زیاد چین و چروک داشته باشد. وسط سرم طاس شده لابد. بعد آرام از بالا به پایین صورتم را اصلاح می کنم. چند دقیقه دیگر نگاه می کنم. سبیل ها سر جایشان است. بیرون می آیم. شاید بروم سیگار بکشم. بوی سیگار و فوم اصلاح با هم بوی خوبی می شود. بعد از اصلاح سیگار می چسبد. نمی دانم تا آن موقع هنوز بهمن پیدا می شود یا نه. اگر هنوز باشد لابد توی جیبم مانده و چروک شده. به چروک فکر می کنم و خنده ام می گیرد. یاد امیرعلی می افتم. چروک، پلشت. یادم می آید تلفن می زدیم. یادم می آید می خندیدیم. یاد رضای پنج صبح می افتم. اگر خوب یادم باشد لبخند خوبی می زنم، اگر نه توی دلم لبخند می زنم. نمی دانم. سیگار را که کشیدم شاید بروم لباس بپوشم. احتمالا سردم باشد. دلم می خواهد توی زمستان بمیرم، پس احتمال می دهم سردم باشد. اصلا دوست دارم سردم باشد. هرچه لباس دارم بپوشم. یک تی شرت زرد زیر، یک بافت قرمز رویش و احتمالا پالتوی مشکی یا خاکستری. کلاه هم می گذارم روی سرم. شاید عینک داشته باشم. احتمالا تا آن موقع هم نمی توانم تشخیص بدهم در چه حالت آدم دوربین است و در چه حالت آدم نزدیک بین. تلفن را بر می دارم. اگر امیرعلی و رضا و معین و مازیار زنده بودند به آنها زنگ می زنم و حالشان را می پرسم. بعد از خانه می زنم بیرون. از کجا معلوم، شاید برف هم می بارد. یکی دو کلاغ هم روی سیم برق یا درخت قار بزنند. بروی خودت را به نزدیک ترین کافه برسانی و یک قهوه بخوری. سیگار بکشی و اگر حافظه ام یاری کند یاد تام ویتز و ایگی پاپ در فیلم سیگار و قهوه می افتم و لبخند می زنم، توی دلم. شاید بعد که آمدم بیرون از کسی که احتمالا یک دختر جوان است سراغ جایی را می گیرم که بشود ویولن سل پیدا کرد. بالاخره پیدا می کنم و اگر پولش را داشتم می خرم و اگر نه با خواهش و التماس و تمنا طرف را راضی می کنم چند ساعتی به من قرض بدهد، احتمالا قبول نمی کند و کارت شناسایی ام را می دهم. اصلا هرچه دارم می دهم و قبول می کند.. ویولن سل را می گذارم پشتم و از توی برف راه می روم. احتمالا کلاغ ها بیشتر هم می شوند. بعد می روم درختی پیدا می کنم که زیرش قبر کسی باشد. اگر شانس یاری ام کند پرتقال، نارنج یا کاج. حتما یکی شان پیدا می شود. می نشینم زیر درخت و ویولن سل را لای پاها و تکیه می دهم به دست چپم و آرشه را می گیرم توی دست راستم. هنوز نمی دانم که وقتش شده یا نه. اما باید بشود. نمی دانم حافظه ام چقدر یاری می کند. اما هرچه می دانم می نوازم. شاید بعد از من یک جوان بیست ساله این ویولن سل را بخرد. بعد یک روز توی خانه با خودش فکر کند که باید یک چیزهایی را گذاشت برای قبل از مردن. و به نظرش برسد ویولن سل. و دیگر نزند تا قبل از مرگش اگر شانسش یاری کند بنشیند زیر درخت پرتقال، نارنج یا کاجی که زیرش قبر کسی است و آنقدر بنوازد تا از سرما یخ بزند. تا بمیرد و کلاغ ها بالای سرش قار بزنند.

نوشته شده در 1393/07/23ساعت 12:44 ب.ظ توسط پوریا حمزه نظرات (6)