X
تبلیغات
رایتل
خرمگس خال تور بدون سیگار در هوا فالش می خواند

!!

جای پدربزرگ را خالی نگه داشته اند. هزار سال هم که از مرگش بگذرد آنجا خالی می ماند. تکیه داده به دیوار، یک پایش را جمع می کند تا نزدیکی باسن، طوریکه پاشنه ی پا سطح باسنش را لمس می کند. لابد هر چند دقیقه هم دست راستش را روی سر تاسش می کشد. ( دست چپ نداشت )

بعد بچه ها می آیند، مادر بزرگ، نوه ها، داماد ها، ( عروس حالا دیگر عروس نیست، غریبه است )، نشسته اند و هزارمین سال نبودنش را حرف می زنند، چای می خورند، خاطره می گویند، تلویزیون می بینند، باز چای می خورند، هی چای می خورند. مادر هنوز به جای پدربزرگ نگاه می کند و یادش می آید مورفین آخر را او به پدربزرگ تزریق کرد. یادش می آید پدر بزرگ نمی خواست، یادش می آید پدر بزرگ گفت "نزن". یادش می آید چشم های پدربزرگ بسته شد. یادش می آید ملحفه سفید روی تنش کشیدند، یادش می آید چشم های پدربزرگ بسته بود، یادش می آید صورتش را لمس کرد، یادش می آید ملحفه را تا صورتش بالا کشیدند، یادش می آید گریه کرد. گریه کرد. گریه کرد.

نوشته شده در 1393/07/09ساعت 07:43 ق.ظ توسط پوریا حمزه نظرات (6)