X
تبلیغات
زولا
خرمگس خال تور بدون سیگار در هوا فالش می خواند

!!

وقتی خبر دادند پناهی خودکشی کرده شاخ در آوردم. پناهی؟! امکان نداشت. توی جمع ما اگر شادترین آدم نبود دست کم می شود گفت آدم غمگین و چه می گویند! دپرس! هم نبود. رویم به دیوار، توی مستی شنگول تر از همه بود. خودش همه را دور هم جمع می کرد و بساط را هم خودش تهیه می کرد که بچه ها به زحمت نیفتند. البته من خودم اصلا اهل این بساط ها نبودم. فقط سیگار می کشیدم. اصلا برای همین هم زیاد نمی آمدم اینجا. به نظر من کسی با نقشه ی قبلی او را کشته. شاید اگر روی بدنش را نگاه کنید جای کبودی یا خون مردگی پیدا شود. لعنتی! واقعا حیف شد. ببخشید، می شود اینجا سیگار کشید؟ (بله) داشتم می گفتم. سرش توی کار خودش بود. صبح ها می رفت و غروب و گاهی هم شب بر می گشت. بارها به او گفته بودم به هرکس اعتماد نکند. آخر می دانید؟ کلید خانه اش را به دوست های نزدیکش داده بود که هروقت خواستند بیایند توی خانه اش. ( به شما چطور؟ ) نه قربان. من خودم هیچوقت نخواستم. وگرنه به من هم می داد. آدم نازنینی بود. خدای من. ببین به چه روزی افتاده. اصلا باورم نمی شود که این جنازه همان پناهی خودمان باشد. بعد از مرگ هم سر به زیر است. شما رو به خدا نگاه کنید قربان.

بازپرس سرش را به طرف پناهی می کند و نگاهی می اندازد و بعد دوباره یادداشت می کند. عزیزیان از جایش بلند می شود و به سمت سینک آشپزخانه می رود و ته سیگار را می اندازد توی سینک و آب را باز می کند. ته سیگار با فشار آب فرو می رود توی فاضلاب. عزیزیان بر می گردد. روی صندلی می نشیند و سبیل هایش را تاب می دهد. سیگار دیگری از توی بسته سیگارِ روی میز بر می دارد و روی لبش می گذارد. بازپرس نگاهی به عزیزیان می اندازد و عزیزیان سیگار را از گوشه ی لبش بر می دارد و توی بسته می گذارد.

نوشته شده در 1393/03/04ساعت 10:53 ب.ظ توسط پوریا حمزه نظرات (4)