X
تبلیغات
رایتل
خرمگس خال تور بدون سیگار در هوا فالش می خواند

!!

کاظمی اتاق سمت راستی بود. از بالای دیوار می توانستم هر روز ببینمش. خودش نمی فهید. اما گاهی بلند بلند می خندید. بعد می آمد بالای دیوار و مرا دید می زد. می فهمیدم. اما به روی خودم نمی آوردم. دمپایی ها را پشت هم حرکت می دادم و اتاق را متر می کردم. بلند می خندید و می گفت تو احمقی. اینقدر کتک خوردی دیوانه شدی. بعد باز هم بلند می خندید. حتی راز سوراخ گوشه ی دیوار را هم به او نگفتم که زودتر بمیرد. به ما گفتند این سوراخ  ها لانه ی مورچه است. اما نبود. باز هم دروغ می گفتند. این سوراخ را برای این گذاشتند که هوا بیاید توی اتاق. کاظمی احمق است نه من. قول می دهم تا به حال  هم این را نفهمیده. یک روز که خاک جلوی سوراخ را بگیرد حتما می میرد. بعد نوبت من می شود که بلند بلند بخندم. اما نه. باید هرچه زودتر به او بگویم. اگر بمیرد آنوقت کسی نیست که شهادت بدهد من دروغگو نیستم. فقط او می داند که اندازه ی اتاق به حساب من پنج متر و سی سانت در سه متر و هفتاد و یکی دو سانت است.
نوشته شده در 1392/11/13ساعت 03:07 ب.ظ توسط پوریا حمزه نظرات (24)