X
تبلیغات
رایتل
خرمگس خال تور بدون سیگار در هوا فالش می خواند

!!

خون شتک می زند روی دیوار. دیوار نه. دیوارتر. یک "در" بالایش است که به ریشه ی درخت باز می شود. داخل که آمدی به دیوارتر می خوری و خون شتک می زند روی دیوار. دیوار نه. در، باران که ببارد آب را راه نمی دهد که دیوارتر خیس بخورد و لکه های خون پاک شود. با این حال یک پنجره می تواند کار ساز باشد که بتوانی باران را ببینی. پنجره داشت. اما زیر پایت باز می شد و فقط خاک می دیدی. خاک های زرد رنگ که به هیچ خاکی نمی ماند. پس باران را نمی شود نم نم وقتی پایین می آید ببینی. "در" هم فقط از بالا باز می شود. آنوقت می توانی بیایی داخل. بعد به دیوارمی خوری. دیوار نه. به دیوارتر می خوری و خون شتک می زند روی دیوارتر. آنوقت به درخت که آب بدهند باران از ریشه می بارد و پشت در می ماند. باران را نمی بینی چون در از بالا باز می شود. اما قبلش لختت می کنند. باید هرطور شده برای پنجره پرده پیدا کرد. اینطور اگر بماند همه می توانند از پنجره نگاهت کنند. اولش شرم می کنی. اما بعد عادتت می شود. چون آنها هم لختند و پنجره هایشان پرده ندارد. آنها راه فرار را نمی دانند. من می دانم. آنها راز سوسک را نمی دانند. اما من می دانم. آنها حتی نمی دانند که اینجا که خون رویش شتک می زند دیوارتر است، نه دیوار. همین است که نمی دانند پشت آن سوسک زندگی می کند. من می دانم و سوسک ها راه فرار را نشانم می دهند. سالی یکبار تابستان ها می چسبد بیایی اینجا. فقط بالای درخت که می روی با خودت چراغی بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگری...

نوشته شده در 1392/10/10ساعت 10:27 ب.ظ توسط پوریا حمزه نظرات (19)