X
تبلیغات
رایتل
خرمگس خال تور بدون سیگار در هوا فالش می خواند

!!

تالاپی خورد توی صورتم. چشمام رو باز کردم دیدم توپ رو گرفته تو دستش و از خنده غش کرده. دست خودم نبود. با وجود اینکه احساس کردم بینی م ترکیده اما شروع کردم به خندیدن. اینقدر خندیدم تا سرفه هام شروع شد. پشت هم سرفه می کردم. حالا توپ رو انداخت گوشه اتاق و دوید سمت من. گریه می کرد و جیغ می کشید که " بابایی ببخشید، شوخی کردم. تورو خدا سرفه نکن. " پرید و رفت سمت آشپزخونه. از صداها میشد فهمید صندلی گذاشته که دستش به شیر آب برسه. چند ثانیه بعد با یه لیوان پرِ آب اومد بالای سرم. سرفه هام قطع شده بود و روی لبم سرخ شده بود از خون. با گوشه ی دامنش لبام رو پاک کرد و گریه می کرد و مدام می گفت " بابایی ببخشید. دیگه اذیتت نمی کنم. اصلا دیگه پول نمی خوام. بستنی هم نمی خوام. اصلا توپ رو از پنجره میندازم بیرون. تورو خدا، تورو خدا سرفه نکن. " سرش رو انداخته بود روی سینه م و اونقدر گریه کرد تا خوابش برد. در اتاق باز شد. به ساعت نگاه کردم. 5 بود. " شیرین، شیرین جان مامان. پاشو قربون شکلت، باید بریم. گفتی یه ساعت، الان 4 ساعت گذشته هنوز اینجایی. هنوز وسایلت رو جمع نکردی. مثلا امشب پرواز داریم." بیدار شد. توی چشمام نگاه کرد. توی چشماش نگاه کردم. زیر چشماش پف کرده بود. دستاش رو تکون می داد و آروم خداحافظی می کرد. در بسته شد و رفت. خورشید از پشت پنجره غروب می کرد. خزیدم سمت توپ. توپ رو گرفتم توی دستم. یک توپ سفید با ستاره های آبی. یادش رفت با خودش ببره. دلم براش تنگ می شد. باباش نبودم اما بهم می گفت بابایی. یه روز که برگرده توپش هم سرطان گرفته توی بغلم...



پ.ن: اینکه توی راهت هیچ چیزی روبراهت نباشه!!


نوشته شده در 1392/01/31ساعت 03:53 ب.ظ توسط پوریا حمزه نظرات (19)