X
تبلیغات
رایتل
خرمگس خال تور بدون سیگار در هوا فالش می خواند

!!

27 سال هر روز فاکنر را گرفتم توی دستم و جعبه ام را برداشتم و راه افتادم که بیایم بنشینم اینجا. دقیقا همینجا روی همین نقطه ی سیاه کنار این چنار پیر. این چنار هایی که دیوانه ات می کنند. چنار هایی که جان می دهد دستت را تکیه بدهی رویشان و سیگارت را دود کنی و دودش را ول بدهی که چنار را بالا برود. 27 سال تمام میان سیگارهایم صبح شدم و شب. مدام فاکنر خواندم و سیگار توی دست پیر و جوان دادم. باران هم بود، برف هم بود، آفتاب هم می زد توی صورتت. اما همه اش همین بود. همین که خیالت تخت باشد کسی را در تنهایی ات سهیم نکرده ای و فقط خودت باشی. خودت باشی و کتاب ها و سیگار هایت. اَه... این کامپسون های لعنتی. سالی چندبار روحم را می خورند. باندرن ها حتی. سالی چندبار دور و برم را پُر می کنند. از سیگار هایم می کشند و تکیه می دهند به چنار پیر. آخرش اما گند می زنند به همه چیز. روحم را می خورند و می روند که سال بعد باز هم... 27 سال گذشت و من انگار دیروز اینجا را پناه آوردم به خودم. دقیقا همینجا روی همین نقطه ی سیاه کنار چنار پیر. 27 سالی که انگار دیگر بس است برایم. برای سیگار هایی که هیچ وقت تمام نخواهند شد. برای چناری که نخواهد مُرد. برای کامپسون ها و باندرن هایی که جان نمی دهند که تمام شوند. اینبار که زمستان تمام شد همه ی این 27 سال انزوا را جمع می کنم توی یک چمدان کهنه و راه می افتم که بروم.  بروم که فرجام جایی دیگر رقم بخورد.

نوشته شده در 1391/12/13ساعت 03:25 ب.ظ توسط پوریا حمزه نظرات (13)