X
تبلیغات
رایتل
خرمگس خال تور بدون سیگار در هوا فالش می خواند

!!

قرار بود بروم دیدنش. یازده سال پیش، قبل رفتنم دیده بودمش. بعد از مدتها دیدنش لطفی دیگر داشت انگار. جلوی ساختمانشان که رسیدم نفس عمیقی کشیدم که دلم نلرزد که گند بزنم. لابد هنوز همان پیانوی یاماهای قدیمی اش گوشه ی اتاق ولو بود و مست که می کرد می نشست که چیزی بنوازد. زنش هم یادم است مدام غرغر می کرد که این شاگردای کوفتیت رو ببر بیرون هر غلطی می کنین بکنین. شاگردهای لعنتی اش اما من بودم فقط. ساختمان را بالا رفتم و طبقه ی دوم که رسیدم ایستادم. درِ اتاقش باز بود و بوی سیگار راهرو را پیچیده بود. چند مرتبه در زدم که جوابی نداد. با احتیاط در را باز کردم که برم توی اتاق. کثافت تنها چیزی بود که دیده می شد. پیانو هنوز همان گوشه افتاده بود و خودش... خودش اما عکسی را گرفته بود توی دستش. نگاه می کرد و خود ارضایی می کرد. حالم انگار بخواهد به هم بخورد. کارش که تمام شده دو کام سنگین از سیگارش گرفت و نگاهم کرد. " چرا اونجا ایستادی بچه؟!" صدایش که صدای استاد بود. صورتش فقط طور دیگر شده بود. " میگم پدر سگ، چرا اونجا ایستادی؟! کارِت چیه؟!". رفتم جلو سلام کردم که شاید بهتر ببیند و شاید یادش بیاید که زمانی شاگردش بودم. " اومدی اینجا چیکار؟! من دیگه تدریس نمی کنم. زنم که مُرد دیگه تموم شد همه چی. اینم عکسشه". عکس را داد توی دستم که نگاه کنم. دو تا پا بود فقط. دو پای لخت که از هم باز شده بود. عکس را از دستم کشید و گذاشت روی میز. بطری روی میز را برداشت و کشید بالا. از مشروب تا تهِ سیگار و خاکستر همه چیز توی بطری پیدا بود. بطری را کوبید روی میز و شروع کرد سیگار کشیدن. گفتم " من رو بجا نیاوردین استاد؟!". چشم چشپش را تیز کرد که بهتر ببیند " نه، قبلا ترتیبت رو داده بودم؟! جنده ای؟! ". " نه استاد من شاگردتون بودم. یازده سال پیش. یادتون هست؟! ". دستش را روی شلوارش تمیز کرد و آورد جلو " خوشحالم می بینمت بچه ". سرم را بالا گرفتم که چشمم به دستانش نخورد که بتوانم به اش دست بدهم. دستم را محکم گرفت و پکی به سیگارش زد. دست چپش را از روی آلتش برداشت که شلوارش را بردارد. شلوارش را که پایش می کرد پرسید " خب چی یادت دادم؟! برو بشین پشت اون لامصب یه چیزی بزن. اصلا نمی خواد. همینجا بشین". از جایش بلند شد و شلوارش را بالا کشید. رفت نشست پشت پیانو و شروع کرد به نواختن. مندلسون بود. هنوز آنقدر دستانش نرم بودند که مو را به تنم سیخ می کرد. قطعه که تمام شد از جایش بلند شد و آمد سرِ جایش نشست. ته مانده ی مشروبش را خورد و زُل زد توی چشمانم. " اینو گوش کردی؟! برای هفته دیگه که میای، تمرین می کنی. باید برام بی نقص بزنیش. فهمیدی؟! درضمن یادت نره، مست باش وقتی پشت اون لعنتی میشینی". سرم را به علامت تایید تکان دادم. " حالا پاشو برو. می خوام با زنم عشق بازی کنم. بیرون که رفتی در رو ببند". از جایم بلند شدم و رفتم سمت در. چند مرتبه سعی کردم در را ببندم که بسته نشد که بلند داد زد " ولش کن اون سگ مصبُ ". سرم درد می کرد. نفس عمیقی کشیدم و از ساختمان زدم بیرون. گفته بود تمرین کنم که هفته بعدی برایش بی نقص بنوازم. مست هم باشم. که هفته ی بعدی باز هم...

نوشته شده در 1391/12/05ساعت 03:54 ب.ظ توسط پوریا حمزه نظرات (35)