X
تبلیغات
رایتل
خرمگس خال تور بدون سیگار در هوا فالش می خواند

!!

خانه را ترک کرده ام و مست راه افتاده ام توی ولیعصر و تلو تلو خوران سنگفرش ها را گم می شوم و بلند بلند می خوانم که چشمانت را یادم بیاید. که مدام پلک زدنت آزارم دهد. آواز می خوانم و صدایم را تا ونک بلند می کنم، بلندتر که برسد سعادت آباد، برسد توی خیابان هایش آنقدر که کاج بیدار شود، سرو بیدار شود و اشک بریزند. اشک بریزند و خیابان هایش درد بکشند. دکه را تکیه می دهم و سیگار می کشم. ولیعصر را تکیه می دهم و سیگار می کشم. تئاتر شهر را اما پشت می کنم و بغضم می گیرد. یاد چشمانت می افتم. اشک می ریزم. یاد چشمانت می افتم. سیگار می کشم. مست بودم و ساعت سه صبح را آنقدر تلو تلو می خوردم که ولیعصر تمام شود. تئاتر شهر اما خالی بود. مست بودم و آواز می خواندم. ونک هنوز بیدار بود، سعادت آباد بیدار بود، کاج، سرو، خیابان. شنبه هم بود. از همان شنبه هایی که همه بودند. شنبه هایی که حرف بودیم. شنبه هایی که چشمانت بودند و نبودند انگار. شنبه هایی که هی کش می آمدند و من تلو تلو خوران شب را صبح می شدم و دستانم سرد نبودند. ساعت لای پلک هایم یخ زده بود. خیابان لای پاهایم یخ زده بود. ولیعصر که تمام شد سیگار هم تمام شد. اشک تمام شد. سرو، کاج، خیابان، دکه، تئاتر شهر، آواز، ونک، شنبه، سعادت آباد. تمام شدند. یادم نمی آید. چشمانت را لای کدامشان گم کرده بودم. مست بودم. زیاد...
نوشته شده در 1391/11/26ساعت 03:39 ب.ظ توسط پوریا حمزه نظرات (41)