X
تبلیغات
رایتل
خرمگس خال تور بدون سیگار در هوا فالش می خواند

!!

روز را از آنجا آغاز بودم که دهانم روی 4 صبح یخ می زد و دستانم که سیگار بودند مدام و ساعت هنوز روی 4 صبح خیره به من روشن میشد. باران نمی بارید و هوا روشن می شد و تو روشن می شدی جلوی چشمانم. 8 صبح را طوری ایستادم که فقط پاهایم ایستاده بودند انگار. تو سبز بودی و دستانت سرد بودند. تو چشم بودی و چشمانت را حرف بودم. تو بودی و من همه ات را بودم. ما روز را گرم شده بودیم، ساعت می گذشت اما. ما روز را عشق می شدیم، ساعت می گذشت اما. ما قبرستان را مرگ می شدیم، روز می گذشت اما. ما پُل را پرت می شدیم و ساعت می گذشت اما. که فقط گذشته باشد و ما پیچیده بودیم آغوشمان را که روی هم سُر می خوردیم و هنوز یک دقیقه مانده بود. یک دقیقه را روی لبانت زندگی بودیم، یک دقیقه را گرم بودیم و ساعت را فراموش می کردیم. ساعت ها می گذشت و ما یک دقیقه را فراموش کرده بودیم.قرنها می گذشت و ما یک دقیقه را فراموش کرده بودیم. عشق بازی بودیم و یک دقیقه را فراموش کرده بودیم، خیابان را فراموش کرده بودیم، سرما را فراموش کرده بودیم. آرام می شدیم و یک قرن گذشته بود. یک عمر را لای پاهایت گذراندیم و سیگار کشیدیم و یک قرن گذشته بود. 57 را دود بودیم و دستانت، دستانت هم بود. دود بود و خیابان. پنجره هم بود. تاریک که می شد خیابان را مدام بالا بودیم و پایین. آه، که پای راستت. پای راستت که شانه هایم را دریده بود. ما خیابان را چراغ می شدیم و دودِ سیگارمان خیابان را طی می کرد. خیابان را تاریک بودیم و سبز بودی هنوز. چشم بودی هنوز، عشق بودی و عشق بازی بودیم. میان موهایت که داغ می شدیم و تو تخت را پناه بودی، داغ می شدیم و پاهایم را پناه بودی، تند می شدیم و دستانم را پناه بودی، آه می شدیم و لبانم را پناه بودی. بودی، قرنها بودی و همین اتاق همه چیز را رقم می زد. یک دقیقه نمی گذشت انگار...

نوشته شده در 1391/11/26ساعت 03:37 ب.ظ توسط پوریا حمزه نظرات (16)