پودر سفید کننده دندان پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
1391/02/22
توسط: پ.س

حرف از نبودن است...

  ما،

  بین دو نیستی،

  چه می کنیم؟!...


  .................................................


  چه مشقتی!!

  روزی دیگر،

  چیزی دیگر،

  یا...

  چیز دیگری!!


1391/01/07
توسط: پ.س

Absolution!!

  ما مردگان این هستی

  با چهره های پریشانمان

  ما چنان در خون یکدیگر می جهیم

  و از جسدهامان نیز نمی گذریم

  ما ارواح دنیای دیگر

  زیر خاک های این هستی متورم

  تنها مانده ایم...

  و به لاشه ی یکدیگر چنان زل زده ایم

  انگار جرعه ای از خون هم را

  برای انکار وجودمان طلب میکنیم

  آن زمان که فراموش کرده ایم

  حتی عشق هامان را

  و ما مردگانیم...

  و به طابوت هامان چنگ انداخته ایم

  گویی ابدیت را بیاد می آوریم

  جرعه ای دیگر...

  از خون انسانیت

  آنچنان چنگ انداخته ایم به طابوت ها

  آنچنان به جسدهامان زل زده یم

  آنچنان پناه برده ایم به این خاک ها

  که گویی فراموش کرده ایم درونمان را

  آنگونه که خدایمان... خدایانمان...

  مرده اند!!

  و ما مردگان این هستی

  با چهره ی پریشانمان

  در فراموشی مطلق می لولیم

  و تنها به جرعه ای از خون یکدیگر امید اریم

  برای ابدیت

  برای آنچه بر خود ساخته ایم

  لاشه ای و شاید کمتر...

  و شاید هیچ...

  ما مردگانیم!!





Taste of blood

1391/01/03
توسط: پ.س

از تو رقم می خورد...

  سال به پایان می رسد

  و به آتش می کشی مرا

  با چهارشنبه سوری سوری ات

  و رها میکنی...

  چون بادبادکی سرخ که آسمان را طی می کند

  سال به پایان می رسد

  آن هنگام که سیب سرخ را از سبد میوه

  نشانم می دهی

  آن هنگام که شمع می سوزد

  در تاریکی شب هایمان

  سال به پایان می رسد

  در همهمه ی انگشت هایی

  که تورا نشان می دهند

  آن هنگام که مرا

  چون عروسکی در آغوش می گیری

  و چنان غرق می شوی انگار...

  انگار سرما را می رانی...

  سال به پایان می رسد

  در التهاب لبهایت

  در برق چشمانت

  و همه ی لحظه هایی که با گیسوانت رقم زدی

  مرا انکاری نیست

  از سیب سرخ!!

  دستانت هنوز هم سال ها را رقم می زنند...



One day this'll all be fields

you tube

1390/12/18
توسط: پ.س

تو ، همه اش!!

  تو شاید یک لیوان پر از شراب صدساله

  و هوسی مدهوش کننده

  تنها یک کام می خواهم

  برای همه دیوانگی هایم

  در ورای مستانگی ام...

  یک شاخه گل رز روی میز

  و شعاع نور شمعی که

  چشمانت رقم می زند

  و مخدوش می کند

  هرچه از تاریکی می ماند

  از تو در تاریکی چنان کام می گیرم

  که زوزه ی گرگ ها ابدی باشد


  تو شاید تابش آفتاب بر سپیدی برفها

  آنچنان در طلوعت گم می شوم

  که گرگ و میش هم جا بماند

  در هم آغوشی دستانمان

  در غروبت چنان جان دهم

  که تاریکی هم حتی...

  گم شود در چشمانت


  تو شاید همه چیز!!

1390/11/25
توسط: پ.س

امروز هم حتی...

  چندین ساعت است که خو گرفته ام با حرکات اجسام سیاه و تاریک اطرافم

  همه جا هستند و انگار خیال آشفتگی ام را دارند. ساعت از چهار هم گذشته

  همچنان وجود اشباح سیاه را در اطرافم حس میکنم. گاهی صدایشان در گوشم

  طنین می اندازد. کاشی های دیوار هم می رقصند انگار در نور اندک سالن

  شیشه ی در را می نگرم که تاب می خورد در لولای خود. باز می شود و بسته

  و تکراری مدام...

  چندین ساعت است که می گذرد و من مات مانده ام و افکار عبث خویش را می شمارم

  و پس از ساعت ها هنوز اشباح سیاه بر تعدادشان افزوده می شود. نوای آهنگین

dinner by candlelight در گوشم می نوازد و آرام می شوم در ورطه ی خیال خود و

  ساعت ها عبور می کنند از محدوده شان و من دم بر نمی آورم. اشباح همه جا هستند

  و شیشه ی در همچنان تاب می خورد و گاهی صدایی و شاید ناله ای بر می آورد

  کاشی ها اکنون روی هم سر می خورند و من نمی بینم دیگر. چشمانم سیاه می شود

  از هجوم اشباح. نوای موزیک هم دیگر یاری نمی کند.

  تنها ده دقیقه مانده...


بی نشان تر از تنهایی

در زادروزم حتی

بیست و چهار روز از بهمن گذشته بود...



1390/11/23
توسط: پ.س

Free dreams...

  خیلی چیزهاست که خالی مانده...

  جایشان در هم آغوشی دیوانه وار ثانیه ها

  و در این شهوت نفسانی انگار...

  انگار تلنگر می خورند!!

  آرام که می گیرند...

  می گذارد سرما بخورد لای تیک تاک ساعت هایی که...

  گویی از یاد برده اند رسالتشان را!!

  خیلی چیزها را محروم می گذارد و حتی...

  گوشه چشمی هم به آنها ندارد...

  و ما شاعرانه بدنبال عشق هایی می گردیم که...

  روزی ثانیه ها را هم حتی...

  از یاد برده بودند!!

1390/10/08
توسط: پ.س

همه اش همین است!!

  جان می دهم در همه ی خیابانهایی که رد تو در آن بجا بود...

  در همه ی خطوطی که از تو بجا مانده بود...

  بوی تو می پیچد در آستین هایم...

  در دود سیگارم حتی...

  من جان می دهم و آه بر نمی آورم از نیستی ام!!

  از نیستی ات...

  قدم که بر می دارم در هاشور پیاده رو ها انگار...

  انگار سردم است!!

  در ولیعصر، در انقلاب، در مترو های متروک هم حتی...

  و از روی پل دروازه دولت که میگذرم باز هم سردم است!!

  متروک می شوم مثل برجهای سعدی و ناصر خسرو...

  و تو نیستی من به نیستی ام می اندیشم!!

  من جان می دهم در نبودت و انگار...

  انگار خطوط خیابان را طی می کنم!!

  باز می نشینم و در انزوا خیره می شوم به کاشی های اتاق و باز...

  باز دیوانه وار گم می شوم!!

  سیگار می کشم و بویت را استشمام می کنم در ورای خیال خود...

  حتی به اندک نور شب نیز قناعت میکنم و تو را نمی یابم!!

  ساعت از نیمه شب که می گذرد من نیز جان می دهم...

  به بهانه ی حضورت...

  شاید جایی دیگر!!

  شاید سکوتی دیگر تا ابدیت...

  تا باز هم قدم های ما در ولیعصر و انقلاب...

  شاید دود سیگاری با تو در همان سعدی و برجهای متروکش...

  و مرگی دوباره در پل دروازه دولت!!

1390/09/15
توسط: پ.س

Maybe... Neverland

  و من اندوهی بیش نیستم...

  اکنون که قرن ها دورم...

  از هر آنچه که فلسفه ی زیستی ست!!

  و گذرا...

  بی هیچ نوری خواهد گذشت...

  و من اندوهم را فرو خواهم برد...

  بی هر آنچه داشتم...

  و بی هر آنچه می خواهم و تنها تصویری می ماند!!

  تنها نگاهی می ماند...

  که در اندوهم گم می شود و انگار...

  باز هم دور می شوم...

  قرنهای دیگر تا برسد روزی...

  تا روزی...

  روزی...

  ...




                                              Age of the fifth sun

1390/09/12
توسط: پ.س

Runaway...

  شب...

  توی جاده...

  برف...

  اتوبوس ایستاد!!

  باید می رفتم سرویس...

  اما سیگار توی دستم بود!!

  باید برای غذا می رفتم به رستوران...

  اما سیگار توی دستم بود!!

  شب...

  توی جاده...

  برف...

  به اتوبوس برگشتم!!


 

1390/08/30
توسط: پ.س

Funny mind...

  در تناسخ هیچ ها خواهم مرد... 

  بی آنکه شعری از دلم... از سرم بیرون جهد!! 

  بی انکه حتی نامی از تو بر لب داشته باشم... 

  می دانی عزیزم؟! 

  با همه ی این هبوط ها در انزوا خواهم مرد... 

  بی آنکه صدایی از من باشد!! 

  آنگاه تو به لاشه ی خنزر پنزری من خواهی خندید...