X
تبلیغات
رایتل
خرمگس خال تور بدون سیگار در هوا فالش می خواند

!!

تابی به بالاترین نقطه ی خود می رسد و عشق در هیات زنی سبزه رو با چشم هایی کشیده و لب هایی مجروح از روی آن سُر می خورَد و درون فضایی پیچ در پیچ و بدون مختصات در نمودار زمان - مکان می افتد. می دانم اگر صدایی این حوالی به گوش می رسد دلیلش سفیدی بیش از حدِّ دیوارها و عمق بیش از حدِّ حفره ی گوشم نیست. تا این فضای پیچ در پیچ ادامه پیدا می کند اضافه کنم نماد عشق، به دلیل تعلقاتی که در سفر برایش اتفاق افتاده دارد به عادتی همیشگی می رسد. عادت ها در پَک هایی سفید رنگ و زیپ دار در گوشه و کنارِ فضا معلقند. دسترسی آسان است، اما فرصتی که باید وجود داشته باشد تا فکر برداشتنشان به عمل برداشتن منجر شود وجود ندارد. با این حال از میان خیل عظیم پَک های عادت، تعداد کمی شان به مصرف می رسند. مصرفی دائم که با توجه به تعریف نشدن زمان در این فضا، مدت معیَّنی را نمی شود برایش متصور شد. فقط همین که به صورت دائم مصرف می شوند. تاب به نقطه ی اولیّه بر می گردد. یعنی درست جایی که در زمان صفر نیروی اولیه به آن وارد شد و شتاب اولیه از صفری به صفر دیگر رسید. ( می شود طی نموداری، مختصاتش را توضیح داد ). کار من در اینجا شروع می شود. من پای چپم را که طعم سیب ترش می دهد روی پای راستم که بوی عود می دهد می گذارم و فکر می کنم عشق باید از دهانه ی ساکسیفونی برنجی به بیرون پرتاب شود. تا من بتوانم دست هایم را دراز کنم و رشته ای را از میان گیسوانت انتخاب و برای سال ها نگاهش کنم‌. من دلتنگی را در گل های زرد و بنفش برایت دسته کرده ام. من بوسه ای برایت کنار گذاشته ام که شب به تو می رسد. آن شب حتم دارم چشم های کشیده ات بازِ باز شده اند و لب هایت حول محوری دایره ای مجروح می شوند و کلاویه ای روی پیانو تمام مدتی که در آن فضای پیچ در پیچ بوده ای را توضیح می دهد. من می دانم زیر این سایه که نشسته ام چه دیوارهای سفید خالصی بوده اند. چه صداهایی که توی گوشِ عمیقم پرسه نزده اند. من شعری را آماده کرده ام. توی یک بطری انداخته ام که بخار نشود. من عادت به خواب را هم از کیسه ی جاروبرقی در آورده ام. دیگر برای رسیدن فقط یک نردبان می خواهم. هرطور که می خواهد باشد. 

نوشته شده در 1396/04/30ساعت 05:01 ق.ظ توسط پوریا حمزه نظرات (5)

ماغ گاو. آتشزنه ای در حال چرخش. صدای کشیده شدن کارد آشپزخانه روی خرخره. بوی خون یا آهن زنگ زده. نمایشی که ساعتی قبل از رادیوی سراسری به گوش میلیون ها نفر رسید تمی شبانه داشت. هفتاد و هفت ثانیه چراغ قرمز خواهد بود. در هر اتاق یک زن و مرد گذاشته اند و به هر کدام برگه ای داده اند. فندکی. و هدفنی که در آن صدای ماغ گاو شنیده می شد. توی هر برگه از زوج ها خواسته ای نوشته شده. مدت زمان معینی برای انجام خواسته ها مشخص نشده. و از آنها خواسته شده به محض شنیدن صدای کارد آشپزخانه روی خرخره، عکس العملی ناگهانی نداشته باشند. ساعتی پیش در رادیوی سراسری اعلام کردند گروهی در یک اقدام همزمان و مشترک ناپدید شده اند و هیچکس، هیچ خبری از آنها ندارد. این گروه شامل آدم هایی متفاوت از مکان هایی متفاوت و در زمانهایی متفاوت نبودند. هرکدام آنها زوج هایی بودند که قبل از ناپدید شدن کاغذی در دست داشتند. فندکی کنارشان بوده و هدفنی که از آن صدای کشیده شدن کارد آشپزخانه روی خرخره پخش می شده. حضور یک زن بعد از سبز شدن چراغ در کنار ماشین. و بعد مردی جلوی ماشین که آتشزنه ای را می چرخانَد. وقتی دنده هنوز جابجا نشده. و ده ثانیه مهلتی که برای باقی ماندن یا فرار کردن از این وضعیت از همین حالا شروع می شود. 
نوشته شده در 1396/03/25ساعت 03:56 ق.ظ توسط پوریا حمزه نظرات (4)

وقت بود که باز هم مثل این اواخر فراموش کنم. علف راهی را می رفت که مردِ آویزان از طنابِ قرمز. وقتی می گفتم یکی از پنجره ها باید باز باشد نشانم می داد که پنجره ای نیست. بعد به نردبان اشاره می کرد. از جیبش عینکی آفتابی در می آورد. صندلی چرخداری را خریداری می کرد و یادم می آورد قبلا یکبار این صحنه را دیده ام. همه چیز توی یک دایره می چرخید. توی جیبم چاقویی ضامن دار. توی دستم آدامس بادکنکی. توی گوشم سازی بادی داشت جز تمرین می کرد. توی ساعتم کلی وقت برای فراموش کردن. داستان اما از طنابی قرمز آویزان بود مثل پسر همسایه از نرده های راه پله. مثل ازدواجی ناموفق. مثل تدارکی برای همذات پنداری و اشتراک عقاید. همه چیز توی یک دایره فرضی در دهانم می چرخید و وقت داشت با جویدن آدامس بادکنکی می گذشت. خیالم راحت نبود. هربار به اتاق بر می گشتم بالشتکی را نشانم می داد. سیگار بلندی به دیوار اتاقم می چسباند. شعری را با صدای بلند برایم می خواند. یادم می آورد نفسی عمیق بکشم. به یادم می آورد یکبار قبلا این صحنه را توی تئاتری دیده بودم. مردی آویزان از طناب قرمز، مدت زیادی را در تدارک علفی بالارونده از جنس پیچک گذرانده بود و یکبار برای همیشه ناامید، قصد بازگشت کرده بود. دست در جیب. در گوش، سازی بادی آخرین نت کروماتیکش را فریاد می زد. پاها به زمین اصابت می کرد و وقت هنوز آنقدری مانده بود که یکی از سیگار های چسبیده به دیوار را آنقدر نگاه کند تا فراموش کند. قبلا یکبار دیده بودمش. توی یک جگرکی ایستاده بود و داشت فکر می کرد وقتی قلوه ها آماده شد آدامسش را توی دستش بگیرد و عینک آفتابی اش را روی چشمش بگذارد و روی صندلی چرخدارش بنشیند و خودش را به اولین پاسگاه نظامی معرفی کند و بگوید پسر همسایه را با دست های خودش از نرده های راه پله آویزان کرد. بگوید مرد را با دست های خودش از طناب قرمز آویزان کرد. بگوید ازدواج ناموفقش دلیل اصلی جویدن مدام آدامس توی دهانش است. و بگوید همه چیز را فراموش کرده و به علفی که توی جیبش مانده اشاره کند و بخواهد اجازه بدهند برای آخرین بار قلوه های کبابی را زیر دندانش احساس کند. مامور انتظامی احترامی درخور می گذارد و از سرباز می خواهد یکی از پنجره ها را باز کند و برای آخرین بار اجازه می دهد مرد برای لحظاتی با خودش تنها باشد.

نوشته شده در 1396/03/15ساعت 02:48 ق.ظ توسط پوریا حمزه نظرات (3)

آدرسی پرسید که من با بوی علف یاد علفی کمرنگ افتادم کناره ی جاده. کمی دورافتاده تر از قدمگاه هزار هزار گوسفند نر و ماده. علفی کمرنگ تر از دره های شلوغ از ازدحام جمعیت علیه کاپیتالیسم. علیه کاپیتالیسم ! چطور باید می شد وقتی کلمه ای اینقدر خوب توی یک جمله می نشیند؟ کاپیتالیسم! علیه کاپیتالیسم! ازدحام جمعیت علیه کاپیتالیسم! باید تیتر خوبی می شد در یکی از روزنامه های کثیرالانتشار فرانسه به مناسبت همان تاریخ در می ۶۸. زن همسایه شال سرش کرده و از پنجره نگاه می کند که چگونه کسی می تواند به این سرعت و جدّت سیگار بکشد و همزمان هیچ حرفی هم نزند. و خوب دقت می کند تا چیزهای زیادی دستگیرش می شود. و حتما با سبدی پر از اطلاعات محرمانه و غیر محرمانه کاملا محترمانه پنجره را ترک و جایگاه مناسب تری را برای فوران احساساتش در مورد آن مرد بر می گزیند و شادی آن لحظه را با همتایش آن سوی سیم های تلفن به اشتراک می گذارد که کاش کمی هم از من تعریف کند. این شکاف های نامنظم روی دیوار اتاق بوی علف می دهد. بوی علفی تازه. و یادی قدیمی از همبستری نایاب در تاریخ همان روز. می ۶۸ در فرانسه. در پاریس. در موناکو. در نیس. در لیل. در اقدامی آشفته علیه امپریالیسم که این هم جمله ی جاندار و محکمی ست. و یقینا به کار یکی از روزنامه های کثیرالانتشار آن زمان فرانسه باید بخورد. این جمله جان تازه ای به انقلاب می دهد. جان تازه به خون هایی که در آینده دره را پر می کند از بوی علفی کمرنگ که امروز بسیار یادش کردم. بسیار یادش کردم...

نوشته شده در 1396/02/02ساعت 04:37 ق.ظ توسط پوریا حمزه نظرات (7)

پدر یک عینک داشت که شیشه هاش می چرخید. می چرخیدم دورش و عینکش رو نگاه می کردم. وقتی کوچیک بودم کوچیک بودم واسه خودم. قد خودم که شدم یادم می اومدم. عینک رو می گم. یادش می یاد وقتی براش تعریف می کنم. پدر یک کمربند داشت. خوب جنسی بود. می چرخید. روی هوا. مثل عینکش که می چرخید دور چشمش. چشمم می چرخید دنبال کمربند. از صدقه سری جنسش بود که اینهمه سال پاره نمی شد. پوستمو می گم. مادرم می گفت به بابات رفته. پوستت. اخلاقت. نمی خواستم اخلاقم اونطور باشه. ولی دلم می خواست یک عینک داشته باشم که بچرخه. دورم. بچرخه و به عینکم نگاه کنه وقتی می چرخه دورم و کمربند نداشته باشم اصلا. به خودم قول دادم دووم بیارم. مثل کمربند پدرم که هنوز روی هوا می چرخه و دور می شه. وقتی به عقب بر می گردم. وقتی به جلو فکر می کنم می بینم وقتی به عقب برگردم دیگه عقبی نمی مونه برام. میشه عقب تر. توی عقب تر پدر می چرخه دور پدرش و دلش می خواد یک عینک داشته باشه که بچرخه و قول داده بود عقب ترش که مثل پدرش نشه اخلاقش. اما دیر شده بود. چون کمربند خیلی نمی چرخید و پوستش خوب دوومی داشت. از صدقه سری جنسش بود که پدرم معلم شد. خیلی زود عینکش رو خرید و زد زیر قولش. می چرخیدم دورش و سوار موتورم می کرد. می چرخیدم دورش و سوار دوچرخه م می کرد. می چرخیدم  دورش و می چرخید توی چشماش عینکش. توی هوا اما کمربندش. روی زمین چرخ موتورش. پره های دوچرخه ش. روی زمین. افتاده بودم روی زمین. دستاش روی شونه هام بود وقتی کمربند گم شد. گمش کردم. خواستم گم بشه. شد. قولش یادش نرفت. شونه هام و گرفت و بلند کرد از زمین. رفته بودم روی هوا. می چرخیدم و چقدر خوشبخت بودم واسه خودم. دیگه دلم می خواست همیشه بچرخم. می چرخوندم و گریه م گرفته بود. دلم می خواست بغلش کنم و زل بزنم توی عینکش که می چرخید اما داشتم می چرخیدم. توی هوا. همونجا قول دادم نزنم زیر قولم. به ساعت نگاه می کنم. می چرخه. قبل تر هم می چرخید. چند ثانیه مونده بود تموم شه. تموم شد. سعی می کنم تمومش کنم. چرخیدن رو می گم. باید پای قولم بمونم. باید برم سراغ پدرم و یادش بیارم. بعد بخندیم. همیشه می خندم. عقب که می رم. جلو که میام یادم میاد. جای کمربند رو می گم. می رم سراغش. از صدقه سری جنسش خوب مونده. اما دیگه نمی چرخه. عینکش. کمربندم. حالا دیگه خیلی عقب رفتم. دیگه یادم نمیاد. باید از پدرم بپرسم. خوب یادش می ره. بعد می خنده. منم می خندم. خوب خوشبختیم واسه خودمون. 

نوشته شده در 1396/01/22ساعت 07:52 ب.ظ توسط پوریا حمزه نظرات (4)

و درِ کشو که باز شد همه سعی کردند نفسشان را حبس کنند و فقط نگاه کنند که این اتفاق مهم زندگی خانم آجرلو به کجا ختم حواهد شد و آیا می شود این گونه قضاوت کرد؟ فقط یک نفر لازم بود تا تعداد شاهدین به حد نصاب برسد. همین حین آقای صفدری توجه همه را به کشو جلب کرد و همه ی اعضا از افکار خود بیرون آمدند و سعی کردند متمرکز شوند روی موضوعی که قرار بود مطرح شود. آیا قرار های قبلی و جلسات قبلی مفید واقع شدند؟ آیا کشو می تواند یک موضوع فوق محرمانه باشد که حالا باید فاش می شد و خوانواده را به چالشی بزرگ دعوت می کرد؟ با صدای زنگ حواس ها به نفر آخر جلب شد. آیا شاهدین کامل می شدند؟ هیچ کس نمی دانست قرار است چه اتفاقی بیافتد. هنوز هم بعد از این همه، خانم آجرلو حتی کلمه ای دفاع نکرده است. شاید این بار همه ی اعضا متفق القول به این نتیجه برسند که آقای صفدری حرفی متفاوت تر خواهد زد و حادثه ای متفاوت تر خلق خواهد شد. اما هیچ تضمینی وجود نداشت. آیا کشو می توانست حرف بزند و راز خوانوادگی را فاش کند؟ آیا این تصور محال در ذهن هیچکدام از اعضا می گذشت؟ بعید بنظر می رسد. آقای صفدری به ساعتش نگاه می کند و تصمیم می گیرد. حضار از دلیل تاخیر شاهد می پرسند. هیچکس جوابی نمی دهد. هیچکس

نوشته شده در 1395/12/20ساعت 02:25 ق.ظ توسط پوریا حمزه نظرات (3)

همه ی این هشت ماه - جز چند روز - به این فکر می کردم که آیا عاطفه نمی توانست قید آن مرد را بزند و شاهد مثله شدنش به دست داوود نباشد؟ بعد می روم توی فکر آن مرد که روز پنجشنبه شانزدهم خرداد ، فقط یک روز قبل از اعزامم به خدمت، در اتاق زیر شیروانی خانه داوود مثال کودکی چند ماهه برای چیزی که طلب می کرد - جانش - زار زار گریه می کرد و چشم هایش شده بودند مثال گلوله ای که هر لحظه ممکن بود از جان لوله خارج شوند و به هدفی نامشخص برخورد کنند. عاطفه نشسته بود یا نشانده شده بود روی صندلی زهوار در رفته ای که یک پایش لق می زد - یادم می آید زمانی که تلاش می کرد از این نقص استفاده کند و دست به فراری یقینا ناممکن بزند - و گریه نمی کرد و بلکه به داوود فکر می کرد حتما که آیا ممکن است اشتباهش را ببخشد؟ و داوود که قبل از شروع کار به من گفته بود: ' امکان نداره زنده بمونن ' و من مطمئن بودم خون زیادی ریخته خواهد شد. اینبار نه در کشتارگاه که در خانه داوود، نه گوسفند و بز که آن مرد و زن که مراعات حال داوود را نکرده بودند  و سعی داشتند پنجشنبه را در کنار هم، در آغوش گرم هم و جدا از هر فکر دیگری بگذرانند که این فکرها در ذهن داوود هیچ جایی نداشت و این ذهنیت به من هم منتقل شده بود. آن روز، پنجشنبه شانزدهم خرداد ماه در گرمای نیمروز به خدمت سربازی فکر می کردم که داوود فکرم را عوض کرد. بعد من شده بودم دستیاری که قرار بود در مثله کردن دو  جانور غیر از گاو و گوسفند و بز کارد دست گرفته و با هر فرمان داوود چشم ای بگویم و حرف اضافه ای نزنم. در این هشت ماه اما به این فکر نکرده بودم که چرا حاضر شدم به پاهای پرموی آن مرد که انگار هیچ روزنه ای برای تنفس پوست رویش نمانده بود خیره شوم و رد پا را از مچ تا خایه های آویزان از گرما و ترس دنبال کنم و در خیالم آن کیر زشت و خیانت کار مرد را جدا از بدنش تصور کنم. اگر داوود نبود و از او واهمه ای نداشتم شاید این نگاه به پای عاطفه که قطعا از حیای نداشته و داشته به هم چسبیده بود که از زیر چشم وقتی داوود نگاهش به جای دیگری بودنگاهش کرده بودم به هم چسبیده بود و می لرزید، فراتر می رفت و یقینا در ساق هایش یا ران هایش می شد اثری از عرق و سفیدی رو به کبودی آورده از استرسی غریب را پیدا کرد و لعنتی به آن فرستاد که کار را در روز پنجشنبه شانزده خرداد، روز قبل از اعزامم به خدمت، به اینجا کشانده بود. آن روز داوود همه چیز را چیده بود. حتی نمازش را هم به موقع خوانده بود و قصد داشت شروع کند. ساعت دو بعداز ظهر بعد از خوردن ناهاری که عاطفه برایش گذاشته بود صدایم کرد. از لا به لای صدای زنجموره ی خفیف مرد و زن از پشت دستمال چرکی که به دهانشان گره زده بودیم شنیدم که داوود می گوید: ' برویم بالا ' و من بی آنکه از عدم وضوح صدا شکایتی کنم به سمت داوود رفتم و توی چشم هایش که هیچ شباهت عجیبی به هر زمان دیگری که توی چشم هایش نگاه می کردم داشت و این موضوع دلم را برای انجام کاری که از من خواسته بود قرص تر می کرد و از من قاتلی می ساخت که قادر بود برای گرفتن جان کسی هر چیزی را تحمل کند، هر عاطفه ای را درون خود بکشد و هیچ حسی را در خود راه ندهد. من کنار داوود ایستاده بودم. مثل هر زمان دیگری و به پاهای پرموی مرد نگاه  و از هر فرصتی برای گوش چشمی انداختن به عاطفه استفاده می کردم. داوود گفت: ' طناب را به هر دو پاش ببند. محکم. خون در نیاد.' طناب ها سبز بودند و آبی. سبز را انتخاب کردم. باعث می شد پاهای مرد از هر زمان دیگری زشت تر جلوه کند. سبز را برداشتم و کمی بالای مچ پای راست، جایی که رگ بزرگ، نبضش حس می شد محکم بستم و داوود خواست محکم تر ببندم. محکم تر بستم. و بعد نوبت چپ بود و آن را با تمرکزی بیشتر، طوریکه داوود دیگر سرزنشم نکند با تمام زوری که توی ساعد و پنجه هایم جمع کرده بودم بستم و بعد نگاهی به داوود کردم که کارد را تیز می کرد بی آنکه نگاهش را از پای مرد بدزدد. عادی ترین کار ممکن را انجام می داد و کم کم وقتش می رسید که پاهای مرد را در جایی غیر از جای معمول ببینم. این اتفاق بعد از گذشت چند ثانیه و با مهارت تمام به وقوع پیوست. قبلش اما صدای مرد از جایی انتهای حنجره و بعد از برخورد به پارچه ی بسته شده به دهان خفیف اما رساتر از هروقتی بیرون آمد و تا جدا شدن پای راست از ساقش مدام آرام تر و خفیف تر می شد. پای قطع شده را خودم از کف زمین برداشتم و نگاه کردم. انگار پاها جان تازه ای گرفته بودند و تنفس شان راحت تر شده بود. موها به هم چسبیده بودند و سرخ از خونی که رویشان نشسته بود توی سطل افتادند. خودم انداختمشان. عاطفه همه ی اینها را می  دید و من خودم را جای او گذاشته بودم و فکر می کردم آیا نمی شد عاطفه مثل هر روز منتظر بماند تا داوود برسد و روزمره شان تکرار شود؟ در این فاصله داوود کار پای چپ را هم تمام کرده بود. آن هم خون داشت اما سفیدی استخوان بیشتر به چشم می آمد. رد کارد اره ای طوری روی استخوان مانده بود که جای هر دنده ی کارد را می شد تشخیص داد یا من به این توانایی رسیده بودم که می توانستم تشخیص بدهم. این را داوود فهمیده بود و از سر رضایت یا کنجکاوی نگاهم کرد. بعد، این نگاه، چند ساعت بعد بالای سرم بود. صورتم از آبی که داوود رویم ریخت، خیس بود. در آن گرما خنکی را احساس می کردم. صدای عاطفه و مرد نمی آمد. عوضش خون بود که کف شیروانی دلمه بسته بود. می شد تشخیص داد کدام خون مرد است و کدام خون عاطفه. می شد تشخیص داد مرد مُرده و عاطفه هنوز زنده است. می شد تشخیص داد داوود بالا آورده و محتویات معده اش را درست زیر پای عاطفه خالی کرده. می شد تشخیص داد داوود نتوانست یا نخواست با عاطفه کاری را کند که با مرد. و بعد قرار شد دیگر هیچوقت توی کشتارگاه کار نکنم. بعد قرار شد تکه تکه های مرد را جمع کنم بی آنکه نگاهی به گوشت های تکه شده و استخوان های خرد شده بیاندازم، آن ها را از سطل به کیسه های مشکی منتقل کنم و مگر می توانستم چنین کنم که به همه شان نگاه کردم. به خایه های بی رمق و کیر کوچک شده ی مرد، به چشم هایی که حالا مثال گلوله ای از جان لوله بیرون آمده نگاه کردم و به خودم لعنت فرستادم که وقتش نبود از حال بروم. باید دستیار بهتری می بودم و داوود را تنها نمی گذاشتم. باید وقتی که داوود بالا می آورد پشتش را نرم می مالیدم و نگاهی به عاطفه می انداختم که چطور توانسته بود آن روز پنجشنبه شانزدهم خرداد ماه مثله شدن مرد را تماشا کند و پاها و سینه هایش را اینطور توی پلاستیک زباله ببیند. هشت ماه است که دارم به این ها فکر می کنم و دیر به صف می رسم و خبردار را می دهند. فرمانده هیچ وقت چیزی نمی پرسد که به چه چیز فکر می کنم. حتما می داند دارم به موضوع مهمی فکر می کنم. و چه موضوعی مهم تر از اینکه داوود با آن بدن نیمه جان عاطفه چگونه روز را شب و شب را روز می کند؟!
نوشته شده در 1395/12/16ساعت 05:37 ب.ظ توسط پوریا حمزه نظرات (4)

حالا دارم تمام سعیم را می کنم تا قصه ای برای لورا بگویم. و قطعه ای را تقدیمش کنم. هرچند هنوز ندیده باشمش. توی بار ننشسته باشم کنارش تا برایش آبجوی تازه ای بخرم. لورا برگرد. هنوز وقتی کمربند قهوه ای ام را باز می کنم بیشتر احساس می کنم باید کنارم بایستی و تشویقم کنی. فریاد بزنی که باران دارد بند می آید و من باید برای خیس شدنمان توی خیابان فکری اساسی بکنم. لورا لورا. همین حالا که قطعه ای را به تو تقدیم می کنم حواسم هست که باید یک بار ماشین را پارک کنم و به چشم های سیاه سیاهت زل بزنم. حواسم هست که باید برای پاهای خیست قصه ای بگویم. قصه ای غمگین. قصه ای آبی. لورا لورا. برگرد و فکر کن اگر یک شب دیگر بمانی قصه چطور تمام خواهد شد. من چه کار می توانم انجام دهم. من چقدر می توانم انجام بدهم. تو روی من در یک روز آزاد. تو با من هر روز. تو کنار من غروب خورشید و بوی علف هایی که قرار است امشب شبنم بزنند و قرار گذاشته ام شاهد خیسی دست هایت باشم در حال لیز خوردن روی هر جای بدنم. روی داغ بازوهایم. لورا لورا. قصه را اینطور تمام می کنم که یک روز برگشته ای و اتاق بوی عود می دهد. گیتار می زند و می خواند لورا لورا لورااااا...

نوشته شده در 1395/11/29ساعت 04:05 ق.ظ توسط پوریا حمزه نظرات (2)

حال بد آدم باید با یک آدمی باشد که حال بدش خوب باشد. اگر حال بد بدی داشته باشد تمی توانم تصور کنم وقتی در ماشین در طول جاده ای طولانی و برفی کنارم نشسته قیافه و حالت بینمان به چه شکلی ست. حتما فقط یک موزیک راک قدیمی توی اسپیکرهای ماشین پخش می شود و من دارم سیگار می کشم. و او در حالی که لب پایینش از حالت عادی بزرگتر به نظر می رسد به جلو خیره شده و منتظر است تو حرفی چیزی بزنی. ولی این اتفاق معمولا رخ نمی دهد. پس ترجیح می دهم وقتی حالم بد است با کسی باشم که حال بدش خوب است.

نوشته شده در 1395/11/22ساعت 09:24 ب.ظ توسط پوریا حمزه نظرات (4)

خلاصه اینکه خلاصه کنم این سیگار آخرم بکشم تموم که شد در خدمت شما هستم. چشم. 

خب، موضوع اینه که توی قرار قبلی تموم تلاشم رو کردم اما از اونجایی که طرف از طریق یکی از دوستام به یه سری موضوعات پی برده بود و خلاصه با توپ پر اومده بود نتونستم اون طور که باید پیش برم و چندباری حتی سعی کردم به طرز فجیع و احمقانه و تابلویی اعتماد به نفسم رو بالا ببرم و اون گفت با توجه به شناختی که از تو دارم بهت نمیاد این اداها رو در بیاری و من خودم می دونم داری همه ی تلاشتو می کنی و همین برام یه دنیا ارزش داره که باز خودش با وجود همه ی چیزهایی که از یکی از رفقای نزدیکم که حدس می زنم کار اون بوده شنیده بود جای شکر داشت. 

حالا اینو گفتم که به کجا برسیم؟ به اینجا که وقتی بهم تعارف کرد و کشیدم، توی جاده برف بود و چراغمو داده بودم تو شب بالا که وقتی برف می خوره تو شیشه از تو مسافت دورتری ببینمش و محل برخوردش با شیشه رو تخمین بزنم. فکر کنم یه آهنگی هم از بوریس یا ملوینز داشت پلی می شد. فکر کنم. اون حالت خیلی خوب بود. مخصوصا که باعث می شد اصلا متوجه حضورش کنار خودم نباشم. 

چه می دونم. اینجام  هر روز هزارتا اتفاق عجیب می افته. منم سعی می کنم با بعضی هاش کنار بیام با بعضی هاش هم بسازم. فقط غصه م می گیره از چی؟ از اینکه الان منتظر قرار بعدیه یا نه. یعنی قراره خودش خبر بده؟ چه می دونم. اینم الکی واسه خودش یه داستان شده. بهش گفتم این شماره م و اینم خودت دیگه. هرکار می کنی بکن. سپردم دست خودش. اینطوری بهتره. خودمو از سنگینی یه بار سنگین راحت کردم. الان راحت تر می تونم یه موزیکی چیزی گوش کنم و ریلکس کنم. دفعه بعد من بهش تعارف می کنم. اینطوری بهتره فکر کنم. 

بهم چی گفته باشه خوبه؟ گفت اینقدر قفل این برفا نباش. اون موقع نشنیده بودم. بعد که پرسیدم اون شب تو ماشین چی گفتی گفت اینو گفتم. گفتم پیش خودم که منظورش چی بود و اینا. گفتم ولش کن یه چیزی گفت دیگه. همینطور الکی یه چیزی پروند. 

نوشته شده در 1395/11/09ساعت 01:09 ق.ظ توسط پوریا حمزه نظرات (5)

  1    2    3    4    5    ...    23  >>